یزدان سلحشور

آثار و نظرات "ی.س"شاعر , نویسنده , منتقد و روزنامه نگار

اگر ترانه‌ای مانده، پشت درپنهان‌اش کن!
نویسنده : یزدان سلحشور - ساعت ۱:۱٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳٠ آذر ۱۳٩٠
 

ترانه‌های آذر

 

یک:

 

فردا...فردا؛بیا در آغوشم باش!

اینجا...اینجا!بیا در آغوشم باش!

کوتاه نیامدم؛تو کوتاه نیا!

یلدا یلدا...بیا!در آغوشم باش!

 

دو:

 

جزر از شب ما گذشت،مدّش؟...باطوم!

«می» از لب ما گذشت،حدّش؟...باطوم!

گرما...گرما،نود،زمستان، ایران

عشق از تب ما گذشت،ردّش؟...باطوم!  

 

 

سه:

 

 یوسف یوسف اسیر خواب‌ات بودم

 کنعان کنعان مسیر خواب‌ات بودم

 ایران که شبیه مصر...نه!هرگز نیست!

[اعدامیِ...بی‌نظیر خواب‌ات بودم!] 

 

چهار:

 

 بی‌قال و بدون قیل ول کن سر کن!

 آتش بدهم؟!خلیل!ول کن سر کن!

 آذر،ایران،سیاست و...جنگ!بخواب!

 انگار که مثل فیل!ول کن سر کن!

 

                                                      29 آذر 90                                                 


 
comment نظرات ()
 
هفت تیرت را بکش که مدادت را بردارم!
نویسنده : یزدان سلحشور - ساعت ۸:٤۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۸ آذر ۱۳٩٠
 

خداحافظ گاری کوپر!

 

چه «گوارا» دنیا گذشت

تلخ و شیرین

جشن و اعدام

پیش از به دنیا آمدنت پسرم!

تو که یادت نیست انقلاب یعنی چه

اکتبر یعنی چه

استالین‌گراد/بهار/ پراگ یعنی چه

تو که... یادت نیست چطور می‌شود... هم برای «دوبچک» هم برای «چه» هورا کشید زیر یک پرچم

سه و سال نیم‌ات... که بیشتر نیست!

پسرم!

امروز    «هاول» هم مُرد

می‌پرسی:«بابا! شِرِکم می‌میره؟!»

می‌گویم:«غول‌ها...هیچ وقت...نمی‌میرند!»

و توخوشحال می‌شوی!

 اما...دروغ می‌گویم پسرم!

دروغ می‌گویم!

                      28 آذر90


 
comment نظرات ()
 
آیینه‌ها به خط!جلوی دیوار!
نویسنده : یزدان سلحشور - ساعت ٤:۳٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٦ آذر ۱۳٩٠
 

      واپسین دسامبر

 

 

نخستین«شنبه‌ی...بی‌تو»آغاز شد

همچنان   که نخستین جمعه

نخستین   «قلب...شنبه»ی بی‌تو

[بگویم؟!]«بهار...شنبه»ی بی‌تو

و بعد...«بدوید!بی‌تویک،بی‌تودو،بی‌توسه...زنگ ورزش است شنبه‌ها!»

سوت را می‌شود کشید

اشک را   می‌شود

می‌شود[در هر سن/تأکید می‌کنم در هر سن]پشت به دیوار   سیگار را

اشک‌ها پاک شده‌اند[قبول نمی‌کنی؟]

سوت‌ها[این یکی را قبول کن]...سوت!

فکر می‌کنی

روی این همه تخته...برای چه سیاه است؟!

و تو هی

باز یک جای دنیا

- که جای من نیست!-

               تکرار کن:

                 «می‌شود نوشت با گچ‌ها

                   شعار را   با رگ‌ها»

امّا   شعارها

که عاشق نمی‌شوند!

                          23 آذر 90


 
comment نظرات ()
 
می‌دانم که قسط‌ها برای تمام شدن وقت ندارند!
نویسنده : یزدان سلحشور - ساعت ۳:٢۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ آذر ۱۳٩٠
 

آخر بازی!

 

آدم‌ها دو جورند این سال‌ها

آنها که

       مرده‌اند

و آنها

      که می‌میرند!

تو مرده‌ای![لااقل چند ساعتی‌ست]

و من

کشته‌ی تفنگ‌ها

مرده‌ی گلوله‌ها

               برچسب می‌خورم

                               که خائن‌ام!

                                             22 آذر90


 
comment نظرات ()
 
فرودگاه ها به ابرها رفتند!
نویسنده : یزدان سلحشور - ساعت ٦:٠٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٦ آذر ۱۳٩٠
 

بداهه ها(5)

یک:

لازم به زنگ نبود!خبر دارم!
هواپیماها/جایی در باران... دنبال چتر رفته اند
شاید به این دلیل
بلیت ها
قایم می شوند هر جا... که پیش بیاید[مثلاًدر جیب های تو]!
شاید به این دلیل
به تهران نمی رسی!
با خدا و حافظ [آن دو رقیبِ تقدیری ام]!
می مانی در... شیراز!

 

دو:

برای گم شدنت دلیلی نبود مگر
پیراهنی که به باد دادی و دویدی تا آخر پاییز!
نمی گویم برگرد!
فقط پیراهنت را به باد نده...نمی آورد! حسودی قدیمی ست!

                                                                          پاییز 90


 
comment نظرات ()
 
غزلی برای تو که نیستی!
نویسنده : یزدان سلحشور - ساعت ٩:٥٤ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٢ آذر ۱۳٩٠
 

بی بهار در آذر

 

زنگی بزن که آخرِ پاییز، خلوت‌ام!

در فیس‌بوک[خسته...غریبانه] در «چَت»ام!

زنگی بزن! شماره‌ی خود را عوض نکن

دیدی؟! نرفت بازی رندانه در«کَت»ام!

اینجا تولد است؛کمی کیک و...شمع کو؟

زنگی بزن!به فوتِ تو امروز دعوت‌ام!

آشی بپز! چه شد؟«که یکی...»بهترازمن است؟

زیرِ صدای تو...شده روشن... حسادت‌ام!

[افسوس...از بهشت! که بر کشتی‌ات...نشست!

شاید... فرشته باشی و من...غرقِ لعنت‌ام!]

هی!«پخته‌«ام! به «سوختن»ام اعتماد کن!

اشکِ کبابِ خانگی‌ام!پُرطراوت‌ام!

حالا... تصادف است؛ کروکی،جواب نیست

با شخص ثالث‌ات- چه کنم؟!- درعداوت‌ام!

حُکم‌اش چه بود سبزی چشمان تو؟ببین!

با قرمزِ لبان تو گم شد قضاوت‌ام!

[پیش از جنوب،موطن تو قطب بود ومن

با حرف‌های سرد تو مشغول عادت‌ام]

گیرم به«انقلابِ» دل‌ات بی‌توجهی

دوری بزن...به خاطر من!نبشِ «فرصت»ام!

[تهران،قدیم‌ها که نبودی، جدید شد

حیرت...بزرگراه زده... سمتِ «همّت»ام]

اعلام شد که «خاطره» میراثِ «آشتی»ست

یعنی...نکوب! شِکوِه مَکُن! در«مرمت»ام!

عشق‌ام جریمه شد که «هوا» بود و ...ساختم!

کُلّی... تراکم‌ام!بفروشم...به«حسرت»ام؟

                                              11 آذر 90

 


 
comment نظرات ()
 
حدس بزن دنیا امروز دست کیست!
نویسنده : یزدان سلحشور - ساعت ۱:٠۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٧ آذر ۱۳٩٠
 

بداهه ها(4)

 

یک:

شفا داده ام چشمانت را... به دیدن
روح ات را... به زنده ماندن
رویاهای ات را... به فروختن یک دوست!
و برای خودم... میخی مانده فقط ... در کف دست هام
نگاهی مانده فقط... از این بالا... به سنگ هایی که دیگر/ به من نمی رسند
......................................................................................
اسم ام که یادت هست؟!
اسم تو؟یادم هست!به کسی نمی گویم یهودا!
صرفاً... برای رفاقت...صرفاً!

 

دو:

 

ندیدن/ندیدن می آورد
خواب دیدن/فالگیر را به ته فنجان کشاندن
مردن/لبان تو را از یاد بردن
لطفاً تعبیر نکن این حرف ها را
نه تو یوسفی نه من...مصر
 
فقط این عمر... شبیه چاه
وپیرهنی که دست تو مانده
                              
شبیه قلب!
عیبی که ندارد اسم مستعارت را بگویم زلیخا؟!

 

سه:

 

از گلوله ها... همان ها را که در تنم جا مانده بردار
از مین ها... تنها آنهایی را که پاهایم را با خود بردند
از پرچم های صلح...همین زیرپیرهن خون آلود را که روی تابوت
از سرودهای افتخار...هق هق زنم،«بابا بابا»ی پسرم را
راستی!عکس های یادگاری یادت نرود...همان ها که سیاستمدارها
به دوربین ها نشان می دهند بعد از جنگ
که دست در گردنم/ انگشت های شان هفت شده /هفت می شود!

                                                آبان و آذر90

 


 
comment نظرات ()